تبليغاتX
جیــــــــــــــــــــغ!


جیــــــــــــــــــــغ!

جیغ نکش، سرم رفت!
کمک!
جیمز عکاس میشود!

 اینو نیگا!آنتیکه! تو یکی از شب گردی هام شکارش کردم، دوسش دارم!

این یکی هم در حال تماشای مجدد فیلم " خیلی دور، خیلی نزدیک..." جو گرف منو! خوشمزه بود!

---------

یه مدتیه که گیجم.

گاهی یه موضوعی رو خیلی دوس دارم ولی بهش فک نمیکنم.

گاهی یه سری عکس تو دوربین زرده ی ارزشیمو خیلی دوس دارم، ولی نگاشون نمیکنم.

گاهی یه حرفایی میزنم که دست خودم نیس، بعد پشیمون میشم.

گاهی یه حرفایی میزنم که دست خودمه، ولی بازم بعدش پشیمون میشم.

گاهی به خودم میگم بیخیالش! اوضاع روبراس! ولی ته دلم میدونم که نمیتونم.

گاهی فک میکنم چقدر بچگی کردم..نه از اون بچگی های معرکه ها..نه.. از اون بچگی هایی کردم که آدم بزرگا میکنن.

اینروزا یه صدایی اذیتم میکنه. یه چیزی که همش بهم میگه این کارت اشتباه بود، اون حرفت اشتباه بود، کاش این کارو نمیکردی، چرا اون حرفو زدی؟

من نمیدونم چمه!

فقط میدونم خسته ام، میدونم که درس نمیخونم، میدونم که هیچ انگیزه ای ندارم، میدونم که دلم واسه خیلی چیزا تنگ شده، میدونم که به خاطرات بدم فک نمیکنم چون بدن! و به خاطرات خوب فک نمیکنم چون بعضیاشون دیگه هرگز تکرار نمیشن.

من امروز فهمیدم نوستالژی برام چیزی جز شکنجه نیس.

من دارم از دس میرم!

کمک!!

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت10:15توسط جیمز کوچولو |
نصیحت های جیمزانه!

نصیحت ۱: در!

-          بیگی!

ساندیس رو تو هوا قاپیدم و دوباره شوت کردم ته کلاس، مجیدی ( که عیـــــن زن ها حرف میزنه و بهش میگیم فرید!) یورتمه میره طرف ساندیس، ساندیس دوباره میفته دست من، (البته قبلش یه دور بین نوایی و شیرافکن و آرام و محمدی دست به دست میشه) برمیگردم میدوم طرف در کلاس، جفت پا بازش میکنم میزنم بیرون و درو پشت سرم می کوبم. انتظار دارم مجیدی بیاد دنبالم و خبری نمیشه. میرم تو کلاس، می بینم مجیدی اومده ساندیسشو پس بگیره افتاد و دندونش شکست!

 من که ندیدم! ولی میگن دویده دنبالم، درو که بستم خورده به در ، یکی از بچه ها هم از پشت کشیدتش عقب، یکی هم میگفت در عین حال با سر رفته تو دیوار! اونطوری که اونا میگن اصولا باید گردنش میشکست! چجوری دندون جلوش پریده خدا داند!

 پ.ن1: نتیجه ی اخلاقی: هیچوقت درو پشت سر خودت نبند!

پ.ن2 : از این به بعد مجیدی باید موقع گرفتن عکس خانوادگی جای "سیــــب" بگه "هلو"! به نفعشه!

پ.ن3: دیه شکستن دندون چقده!؟

 

==========

نصیحت ۲: وزن!

 هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت با یه خالقی پشت در دفتر دبیرا گوش واینسا! چون وزن 60 کیلوی ایشون مسلما اگه با 50 کیلوی تو جمع بشه جمعا میشه 110 کیلو و قطعا این وزنه اگه از ناحیه ی گوش به یه در چوبی بسته تکیه داده شه، فاجعه به بار میاد! ( و ممکنه تو مث ما خوش شانس نباشی و توی دفتر، غیر از مشاور باحال مدرسه، معاونین هم باشن!)

 پ.ن: پخش شدیم کف دفتر!

 ==========

نصیحت ۳: دیوانگی!

 مشاور : بچه ها میخوام ببینم عاقل ترین شخص کلاس شما کیه، سوال: فلسفه ی ازدواج چیه به نظر شما؟

ممد 1: اول فقط احساسات ولی وقت پیری به دردت میخوره!
ممد2: خیلی خوبه!
ممد3: نیمی از دینه!
جیمز : دیوانگی محضه!

مشاور : آها یه عاقل پیدا شد!!

 ==========

 دبیر شیمیه.. بچه شو نمیدونم..ولی خودش بستری شد...حالا نوع بیمارستانشو دیگه نمیدونم..

نصیحت ۴: وابستگی..

خسته شدم از بس آپ های آخرم دپ بودن...از اول راهنمایی تا الان فقط وابسته بودم..به دوستام.. به این .. به اون... ولی الان می بینم وابستگی در کل چیز مزخرفیه! چون بلاخره یه روز، شده به زور! تموم میشه! بخوای یا نخوای!

تنهایی ام عالمی داره...! دیگه با هیچی عوضش نمیکنم! قول میدم!

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت21:41توسط جیمز کوچولو |
جهنم!
تا الان از نزدیک ندیده بودم.. دیوونگی یه انسان بالغ رو.. یه آدم فرهنگی رو که کنترل روانیشو از دست بده..که پشت تریبون از پیوند دو نور بگه... از ائمه بگه..از خدا.. بعد بگه امام زمان اینجاس..بین ماست.. من امام ِ زمانم!!

بهترین دبیر شیمی شهره، همه میشناسنش.. یقه ی بچه های صف جلو رو گرفت انداخت وسط.. چسبید به مدیر و هر چی به دهنش اومد بهش گفت.. میگفت بگو...بهشون بگو که این امام زمانه داره باهاشون حرف میزنه.. یه مشت هم روانه ی معاون کرد.. 

بردنش بیرون..تو دفتر زندونیش کردن..بچه ها میگفتن در رو کوبیده.. برگه های امتحانی رو پاره کرده بود.. میز و کمد ها رو شکسته بود..پلیس اومد.. بردنش.. البته یه پالتو دورش پیچیده بودن، آخه لباساشو درآورده بود...

زنگ که خورد اومدیم بیرون..انگار تو دفتر زلزله اومده بود... همه چیز بهم ریخته بود.. همه عصبی بودن.. معاون میگفت دیشب بچه اش بستری شده بیمارستان و بیماریش لاعلاجه...واسه همین دیوونه شده امروز..براش دعا کنین..

من گروشام گرینچ رو ترجیح میدم به اینجا!!

اینجا دبیرستان نیس..تیمارستانه...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت19:49توسط جیمز کوچولو |
هوم!؟

ن

م

ی

خ

و

ا

م

ب

خ

و

ن

م!

هوم!؟


امان از سه شنبه ها...



+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت23:36توسط جیمز کوچولو |
عادت2
یک سال و تقریبا دو ماه پیش، من به زور چوب و چماق  شما هایه آپی کردم...امروز اومدم بگم بعععضی از این نکات رو میخوام یه جورایی  تکذیب کنم.. میخوام بگم دیگه هر روز با یه بوقی چت نمیکنم، میخوام بگم از دنیای بیرون نت متنفر نیستم..اومدم بگم دبیر ریاضی امسالم آدم جالبیه..دیگه  زیاد عکس های دپ نمی بینم، دیگه دنیامو تو نت حبس نمیکنم..دیگه واسه ضیایی جفت پا نمیگیرم، یعنی حقیقتش دیگه نمی بینمش که بخوام براش جفت پا بگیرم..به جای  کشیدن کاریکاتور دبیر علومم حالا به هر بهونه ای  دور و بر راهنمایی سابقم می پلکم و پلاسم تا شاااااید یه مین  بتونم ببینمش! من دیه کاغذ خطخطی نمیکنم..یاد گرفتم جای خطخطی کردن نقاشی کنم..ولی اونایی که چیزی درموردشون نگفتم رو هنوز تکذیب نمیکنم، اصن فک نکنم روزی برسه که  بخوام تکذیبشون کنم!

ولی میخوام امشب بگم دارم یه عادت جدید پیدا میکنم، بهش میگن عادت به ترک عادت!

پ.ن۱: ولدک! دلم برات زده لک!

پ.ن۲: 

خوابي را كه ديشب ديدم بر مي دارم
و مي گذارم توي فريزر
تا اين كه روزي خيلي دور از امروز
وقتي پير و ناتوان شدم
آن را آبش كنم
بعد گرمش كنم و بنشينم
و پاهاي سردم را توي آن فرو برم...
(شل سیلور استاین)
 
پ.ن۳ :
دبیر ریاضی میگه من باید حل معادله  و البته افزایش اعتماد به نفس رو تمرین کنم:
دیوانه = جیمز    
دیوانه = یه موجود معرکه!
در نتیجه:
جیمز= یه موجود معرکه!
 
پ.۴: من خواب دیده ام، به خدا خوب میشوی...
+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت20:43توسط جیمز کوچولو |